داستان کوتاه سلطان جهانم چاپ شده درکتاب داستان کوتاه های صفیه لطیفی

 دستمو روشونش گذاشتمو گفتم: غصه نخور.منم ی روزی حال توروداشتم. خداچنان حالتوعوض میکنه ک توتصورت نمی گنجه.اون روزوبخاطر اوردم و گفتم ی روز درحالی ک داشتم کارهای منزل روانجام میدادم وازغصه وغم ب ستوه اومده بودم شروع کردم ب گلایه کردن ازبخت بدم اززمین زمان شاکی بودم. ازمادرم،از مادرش،ازخودم؛اززندگی ک شده بود ی باتلاق وسط ی جنگل ترسناک گله داشتم. حتی ازخداهم شکایت داشتم گفتم آخه ماروفرستادی ب این دنیای مزخرف پرازنامردی کی چی بشه؟؟!!خودتم ک اون بالاوایستادی غرق شدن کشتی های مارونگاه میکنی!.شایدکیفتم کوکه!اصلاشایدبدبختا روجزبنده هات حساب نمیکنی،

خلاصه باچشمان سرخ ورم کردم ب بالانگاهی انداختموگفتم خدایا ن بابهشت میتونی حالموروبه راه کنی نه با آلزایمر ازیادم ببری.همون لحظه صدایی گفت ماما نگاهم ب پایین سرخوردنگاهش عمیق ولبخندش عمیق تربود تبسمش چنان نسیم شادی ب دلم افکند ک همان ثانیه اول من طلبکار روبدهکارخداکرد.

لبخند زنان زیر لب زمزمه کردم:

گل دربرومی درکف ومعشوق ب کام است

سلطان جهانم ب چنین روزغلام است

نویسنده صفیه لطیفی