بسم الله الرحمن الرحیم

         

قسمت اول خاطرات صفیه

 

سلام امروز دلم هوای خاطره نویسی کرد.

امروز با ابری شدن هوا وشستن پیراهنی که از خرم آباد خریده بودم دلتنگ دانشگاه و اون حال هواشدم یکی از هم اتاقیام ک دانشجو رشته علوم کامپیوتربود گفت خاطراتشو تو وبلاگی مینوسه ک آدرسشوبه مانداد بخاطراینکه چیزایی نوشته ک بدمیشدآشناها بفهمن شایدباورتون نشه اماانقد دوسدارم وبلاگشوپیداکنم حس ششمم میگه پرازعشقای دوروزست ولی جالب میشه اگرپیداش کنم خاطره نویسی هم عالمی داره ها ولی الان میفهمم خاطره نوشتن تو وبلاگی ک آشناهادارن منجربه سانسورمیشه مث الان من خخخ...

بشرهمیشه بدنبال دستگاه زمان بوده ک بشه برگرده ب گذشته یاسفرکنه ب آینده

من واقعا آرزومه برگردم دنیای کودکی ن برای کودکی کردن برای بچه خوبی شدن برا دخترخوبی بودن برای پدرم ک الان نیست

دوسدارم برگردم بهش بگم خیلی بهتروبزرگترو مهمترازاونیه ک فکرمیکردم. ک قدرشوبدونم ک لباساشواتوکنم .ک بهش سخت نگیرم ک بهش بگم بابایی، توخیلی براخوشی من زحمت کشیدی ودستشوببوسم