خاطره ای از صفیه لطیفی
قسمت اول خاطرات صفیه
سلام امروز دلم هوای خاطره نویسی کرد.
امروز با ابری شدن هوا وشستن پیراهنی که از خرم آباد خریده بودم دلتنگ دانشگاه و اون حال هواشدم یکی از هم اتاقیام ک دانشجو رشته علوم کامپیوتربود گفت خاطراتشو تو وبلاگی مینوسه ک آدرسشوبه مانداد بخاطراینکه چیزایی نوشته ک بدمیشدآشناها بفهمن شایدباورتون نشه اماانقد دوسدارم وبلاگشوپیداکنم حس ششمم میگه پرازعشقای دوروزست ولی جالب میشه اگرپیداش کنم خاطره نویسی هم عالمی داره ها ولی الان میفهمم خاطره نوشتن تو وبلاگی ک آشناهادارن منجربه سانسورمیشه مث الان من خخخ...
بشرهمیشه بدنبال دستگاه زمان بوده ک بشه برگرده ب گذشته یاسفرکنه ب آینده
من واقعا آرزومه برگردم دنیای کودکی ن برای کودکی کردن برای بچه خوبی شدن برا دخترخوبی بودن برای پدرم ک الان نیست
دوسدارم برگردم بهش بگم خیلی بهتروبزرگترو مهمترازاونیه ک فکرمیکردم. ک قدرشوبدونم ک لباساشواتوکنم .ک بهش سخت نگیرم ک بهش بگم بابایی، توخیلی براخوشی من زحمت کشیدی ودستشوببوسم