داستان کوتاه عاشقانه
هیچ عشقی آن عشق نمیشد
صدای زنی ک گفت عروس رفته گل بچینه
مهستی رابخودش آورد
ب دامادنگاه عمیقی انداخت،فهمیدمدت های طولانی است ک عاشق این مردشده اماجنس عشقش خیلی فرق میکرد.
همه آنهایی ک بایدمی آمدندآمده بودندفقط یک نفرجامانده بودک برای مهستی تمام دنیای دخترانه اش بود
تصویری در ذهنش نقش بست ک مهستی روبه اوگفته بودمیدونی من صدات میکنم عشق من امادرحقیقت من عشق توام.
دوباره صدای همان زن گفت عروس زیرلفظی میخوادحاج آقا که گفت برای بارسوم میپرسم
مهستی زیرلب گفت عشق من؛بهترین پدردنیا دیدی به قولم وفاکردم
درحالی که اشک درچشمانش حلقه بسته بود وچانه اش میلرزیدباصدایی که بزورشنیده شد گفت باتوکل برخداوشادی روح پدرم بله