آموزش داستان نویسی،و نوشتن داستان شما
 

داستان کوتاه عاشقانه

صیغه عقدکه جاری میشدمهستی نگاهش به قسمت آقایان لغزیددنبال مردی میگشت که سال هاعشق من صدایش کرده بودخودش نبوداما صدای دلنشین مردانه اش درگوشش پیچید که بانگاهی خسته وناامیدترازهمیشه گفت بعدازمن چشماتوکه بازکنی دنیامیشه ی بیابون بی سروته!دوسدارم بعدازمن ازدواج کنی دوسندارم تاآخرعمرتنهاباشی قول بده ک ازدواج میکنی مهستی هم قول داده بودک ازدواج میکند،بیاد آورد آن همه عشق من گفتن هاودرآغوش کشیدن هارا،

هیچ عشقی آن عشق نمیشد

صدای زنی ک گفت عروس رفته گل بچینه

مهستی رابخودش آورد

ب دامادنگاه عمیقی انداخت،فهمیدمدت های طولانی است ک عاشق این مردشده اماجنس عشقش خیلی فرق میکرد.

همه آنهایی ک بایدمی آمدندآمده بودندفقط یک نفرجامانده بودک برای مهستی تمام دنیای دخترانه اش بود

تصویری در ذهنش نقش بست ک مهستی روبه اوگفته بودمیدونی من صدات میکنم عشق من امادرحقیقت من عشق توام.

دوباره صدای همان زن گفت عروس زیرلفظی میخوادحاج آقا که گفت برای بارسوم میپرسم

مهستی زیرلب گفت عشق من؛بهترین پدردنیا دیدی به قولم وفاکردم

درحالی که اشک درچشمانش حلقه بسته بود وچانه اش میلرزیدباصدایی که بزورشنیده شد گفت باتوکل برخداوشادی روح پدرم بله

داستان کوتاه نوشته صفیه لطیفی

   داستان کوتاه سلطان جهانم چاپ شده درکتاب داستان کوتاه های صفیه لطیفی

 دستمو روشونش گذاشتمو گفتم: غصه نخور.منم ی روزی حال توروداشتم. خداچنان حالتوعوض میکنه ک توتصورت نمی گنجه.اون روزوبخاطر اوردم و گفتم ی روز درحالی ک داشتم کارهای منزل روانجام میدادم وازغصه وغم ب ستوه اومده بودم شروع کردم ب گلایه کردن ازبخت بدم اززمین زمان شاکی بودم. ازمادرم،از مادرش،ازخودم؛اززندگی ک شده بود ی باتلاق وسط ی جنگل ترسناک گله داشتم. حتی ازخداهم شکایت داشتم گفتم آخه ماروفرستادی ب این دنیای مزخرف پرازنامردی کی چی بشه؟؟!!خودتم ک اون بالاوایستادی غرق شدن کشتی های مارونگاه میکنی!.شایدکیفتم کوکه!اصلاشایدبدبختا روجزبنده هات حساب نمیکنی،

خلاصه باچشمان سرخ ورم کردم ب بالانگاهی انداختموگفتم خدایا ن بابهشت میتونی حالموروبه راه کنی نه با آلزایمر ازیادم ببری.همون لحظه صدایی گفت ماما نگاهم ب پایین سرخوردنگاهش عمیق ولبخندش عمیق تربود تبسمش چنان نسیم شادی ب دلم افکند ک همان ثانیه اول من طلبکار روبدهکارخداکرد.

لبخند زنان زیر لب زمزمه کردم:

گل دربرومی درکف ومعشوق ب کام است

سلطان جهانم ب چنین روزغلام است

نویسنده صفیه لطیفی

 
  BLOGFA.COM